|
|
|
|
|
من خوب می دانم که شب برای خوابیدن نیست وقتی که قرار است تو بیایی با این همه خورشید خسته هر روز تن سوخته اش را نشانم می دهد... و می گوید: شبی در خواب تو بوده... که آتش گرفته است! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد ۸۰ ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند. پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا.پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و روشنفکرانه مورد علاقه ی خود را مطالعه می کرد. ناگهان کلاغی آمد و روی لبه ی پنجره نشست. پدر با نگاهی عمیق از پسر خود پرسید: این چیه؟ پسر تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد. دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید: این چیه روی پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بیشتری گفت: پدر گفتم که اون یه کلاغه باز و به تکرار پدر این سوال را پرسید که این چیه؟؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر برای بار چهارم پرسید: پسرم! این چیه روی لبه ی پنجره نشسته؟ پسر این بار عصبانی شد و فریاد زد اگر نمی خواهی بزاری کتاب بخوانم بگو... پدر جان چند بار بگم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش را به نگاه پسر قفل کرد و گفت: دقیقا" ۶۰ سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه ی پنجره نشسته بود و تو این سوال را بیش از ۱۲۰ بار پرسیدی و من هر بار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:38 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
ساحل قدرتمند محبوب من است من معشوق دلربای ساحل هستم این عشق است که من و ساحل را با هم یگانه کرده است آنگاه ماه مرا از او دور می سازد من مشتاقانه سوی ساحل می روم و با اکراه از او جدا می شوم من از افق های آبی می آیم تا نقره ی کف هایم را بر طلای ماسه های او بپاشم من عطش دل او را فرو می نشانم و او به صدایم لطافت می بخشد و آرامم می کند سپیده دمان نغمه های عشق را در گوشش می خوانم و او مرا مشتاقانه در آغوش می کشد شامگاهان ترانه های امید را برایش می خوانم و بر گونه هایش بوسه می نشانم من بی قرار و پر شتابم و او آرام و رام است آغوش گشوده ی او قرار دل بی قرار من است چون جذر می آید من و او برای هم ناز می کنیم و وقتی می رود من به پایش می افتم پریان از اعماق بالا می آیند و بر بلندایم می نشینند و ستاره ها را تماشا می کنند عشاق می آیند و در کنارم نجوا می کنند و من تسکین شان می دهم چه بسیار بر سر صخره ها دست کشیدم و با لبخندی نوازش شان کردم چه بسیار غریق ها را بر دست گرفتم و به ساحل رساندم چه بسیار گنج هایی که از اعماق برآوردم و به ساحل بخشیدم در سنگینی شب وقتی همه به خواب می روند من بر می خیزم آه...می کشم و می خوانم من همیشه بیدارم افسوس! بی خوابی تاب و توانم را ربوده است اما من عاشقم و عشق همواره تواناست ممکن است خسته شوم اما هرگز نخواهم مرد...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:57 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالی که سرش را تکان می داد گفت: تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که میگی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام میکنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه صدایی که نام تورو زنده نگه میداره حتی زمانیکه دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید! پس به آنچه می گو یم خوب فکر کن... زیرا تمام حرفهایم حقیقت است و فرزندم یک بار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟ سپس ایستاد و به من نگریست در انتظار پاسخ من با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم...فقط یکی وآن تویی... ******************************* سلام این اولین اپ من هست امیدوارم دوست های خوبی پیدا کنم. و یک شعر زیبا... ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:17 توسط مهسا
|
|
||